محمد بن عبد الله بن عمر
36
خلاصهء سيرت رسول الله ( ص )
هوش از من برفت . چون رها كرد ، گفت : بخوان . از ترس گفتم : چه بخوانم ؟ گفت : اقْرَأْ بِاسْمِ رَبِّكَ الَّذِي خَلَقَ - إلى قوله تعالى - ما لَمْ يَعْلَمْ « 1 » چون بخواندم ، جبرئيل غايب شد واز خواب بيدار شدم وياد داشتم ، وهمچون نقشى بود بر دل من . * وچون از غار بيرون رفتم ، در ميان كوه از آسمان شنيدم كه مىگفت : يا محمّد ، أنت رسول اللّه وأنا جبريل . نظر كردم ، جبرئيل را ديدم بر صورت مردى ايستاده وقدمها در آفاق آسمان فروگذاشته ، يكى به مشرق ويكى به مغرب ، واين كلمات مىگفت ، من بيستادم ودر هر طرفي از آسمان ، كه نظر مىكردم ، أو را مىديدم . بعد از زماني كه برفت ، اين حال با خديجة بگفتم . جواب داد : تو رسول آخر زماني . وخديجة با ورقة بن نوفل ترسا كه پسر عمّ أو بود وعالم بود به تورات وإنجيل ، بگفت . جواب داد وگفت : اين كس كه به محمد مىآيد ، جبرئيل است . وچون ماه رمضان به آخر رسيد ، رسول ، عليه السلام ، به خانه آمد . جبرئيل به قاعده فرود مىآمد وسخن وى شنيدى ، اما يقين نداشت ، بانگ جبرئيل است . وأحوال خود جز با خديجة را خبر نمىگفت . روزى جبرئيل درآمد ورسول ، عليه السلام ، خديجة را خبر داد . خديجة گفت : برخيز وبر زانوى چپ من نشين . سيد ، عليه السلام ، بنشست وجبرئيل نرفت . ديگر بر زانوى راست وى نشست ونرفت . باز كنار وى نشست وخديجة سر برهنه كرد ، جبرئيل برفت . پس خديجة گفت : انديشه مكن ! كه اين شخص فريشته است ، نه ديو ؛ وآنچه تو از وى مىشنوى ، وحى است . چون قرآن پياپى مىرسيد ، سيد ، عليه السلام ، أيمن شد وقرآن حق ظاهر كرد وبه دعوت خلق مشغول گشت . وابتداى نزول قرآن در ماه رمضان بود ، والدّليل عليه قوله تعالى : شَهْرُ رَمَضانَ الَّذِي أُنْزِلَ فِيهِ الْقُرْآنُ « 2 » . حكايت دوم - اسلام خديجة سيد ، عليه السلام ، آغاز دعوت كرد ، قوم منكر شدند ومخالفت مىكردند وبيهوده مىگفتند . وخديجة خرسندى سيد ، عليه السلام ، دادى وگفتى : كار پيغمبران چنين بوده * وچنين باشد ، اما حق تعالى نصرت دهد . پس خديجة مسلمان شد ، سيد ، عليه السلام ، خرّم وآسوده گشت . وسيد ، عليه السلام ، فرمود :
--> ( 1 ) . علق 96 : 1 تا 5 . ( 2 ) . بقره 2 : 185 . اين حكايت در سيره ، 205 - 214 ، آمده است .